تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
پرسيده‌ام اى ليلى من آنِ كه‌اى تو * گو آنِ تو اى عاشق مجنون‌شدهء من
گفتم كه دهانت چو الف هيچ ندارد * گفتى بنگر طرّهء چون نون‌شدهء من
آن‌روز مبادا كه بدين چشم ببينم « 1 » * هندو بچه‌اى را به شبيخون‌شدهء من
جانا به خدا بخش دلم را كه گزيدست * مفتول ترا اين دل مفتون‌شدهء من
خون دل عطّار چه ريزى كه نيابى * هم طبع سخن‌پرور موزون‌شدهء من

682

اى دل و جان زندگانى من * غم تو برده شادمانى من « 2 »
كردم از چشم و دل شراب و كباب * مىنيايى به ميهمانى من
دو جهان ترك كرده‌ام كه توى * اين جهانىّ و آن جهانى من
اندرين باب شعر اى عطّار * نيست اندر زمانه ثانى من

683

ميل دركش روى « 3 » آن دلبر ببين * عقل گم كن نور آن جوهر « 4 » ببين « 5 »
روح را در سرّ « 6 » او حيران نگر * عقل را در كار « 7 » او مضطر ببين
در ره عشقش كه سر گوى « 8 » ره است * صدهزاران سرور بىسر ببين
هامش
( 1 ) - مس : نبينم ( 2 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مم : دارد ( 3 ) - سل : نور آن ( 4 ) - فى : آن خيبر ( 5 ) - فر : اين غزل را ندارد ( 6 ) - سل : در كار او ( 7 ) - سل : در عشق او ( 8 ) - مه : كه سر گويى چو گوست