تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
چشم « 1 » مىدارم زهى دانى چرا * زانكه گشتم چون كمانى بىتو من
دل چو بركندم « 2 » ز ترياك يقين « 3 » * زهر خوردم بر « 4 » گمانى بىتو من
گر نكردم سود در « 5 » سوداى تو * مىكنم هر دم زيانى بىتو من
بىتوام در چشم مورى عالميست * مىنگنجم در جهانى بىتو من
گرچه از من كس « 6 » سخن مىنشنود * پرسخن دارم زبانى « 7 » بىتو من
دوستان رفتند و هم‌جنسان شدند * با كه گويم داستانى بىتو من
همّت عطّار بازى « 8 » عرشيست * خود ندارم « 9 » آشيانى بىتو من « 10 »

681

گر با تو بگويم غم افزون‌شدهء من * خونين « 11 » شودت دل ز غم خون‌شدهء من « 12 »
زان روى كه چون زلف « 13 » تو تيره است و پريشان * تو دانى و بس حال دگرگون‌شدهء من
خاكى شده‌ام تا چو قدم‌رنجه كنى تو * با خاك به بينى تن هامون‌شدهء من
بيمست كه ذرّات جهان « 14 » جمله بسوزد * زين « 15 » آتش از سينه به گردون‌شدهء من
دى گفته‌ام اى جان سر زلف تو چه چيزست * گو دام تو اى مرغ همايون‌شدهء من
هامش
( 1 ) - فر : چند مىدارم ( 2 ) - فر و فى : دل چو بر كردم ( 3 ) - فر : ز تو كى شد يقين ( 4 ) - مه : در گمانى ( 5 ) - فر و مس : بر سوداى ( 6 ) - فى : كين سخن ( 7 ) - فى : بر سخن دارم زمانى ( 8 ) - فى : باز عرشيست ( 9 ) - فى : ندارد ( 10 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد ( 11 ) - مس : خونى شودت ( 12 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس و مم : دارد ( 13 ) - مس : موى تو ( 14 ) - مس : ذرات زمين ( 15 ) - مه : اين آتش