چشم « 1 » مىدارم زهى دانى چرا * زانكه گشتم چون كمانى بىتو من
دل چو بركندم « 2 » ز ترياك يقين « 3 » * زهر خوردم بر « 4 » گمانى بىتو من
گر نكردم سود در « 5 » سوداى تو * مىكنم هر دم زيانى بىتو من
بىتوام در چشم مورى عالميست * مىنگنجم در جهانى بىتو من
گرچه از من كس « 6 » سخن مىنشنود * پرسخن دارم زبانى « 7 » بىتو من
دوستان رفتند و همجنسان شدند * با كه گويم داستانى بىتو من
همّت عطّار بازى « 8 » عرشيست * خود ندارم « 9 » آشيانى بىتو من « 10 »
681
گر با تو بگويم غم افزونشدهء من * خونين « 11 » شودت دل ز غم خونشدهء من « 12 »
زان روى كه چون زلف « 13 » تو تيره است و پريشان * تو دانى و بس حال دگرگونشدهء من
خاكى شدهام تا چو قدمرنجه كنى تو * با خاك به بينى تن هامونشدهء من
بيمست كه ذرّات جهان « 14 » جمله بسوزد * زين « 15 » آتش از سينه به گردونشدهء من
دى گفتهام اى جان سر زلف تو چه چيزست * گو دام تو اى مرغ همايونشدهء من
هامش
( 1 ) - فر : چند مىدارم
( 2 ) - فر و فى : دل چو بر كردم
( 3 ) - فر : ز تو كى شد يقين
( 4 ) - مه : در گمانى
( 5 ) - فر و مس : بر سوداى
( 6 ) - فى : كين سخن
( 7 ) - فى :
بر سخن دارم زمانى
( 8 ) - فى : باز عرشيست
( 9 ) - فى : ندارد
( 10 ) - فى و مس :
نيز اين غزل را دارد
( 11 ) - مس : خونى شودت
( 12 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس و مم : دارد
( 13 ) - مس : موى تو
( 14 ) - مس : ذرات زمين
( 15 ) - مه : اين آتش