خط آوردى و جان مىخواهى از من * ز خطّ خود بديوانم ميفكن
چو شد خاك رهت عطّار حيران * به خاك راه حيرانم ميفكن
672
زلف به انگشت پريشان مكن * روى بدان خوبى پنهان مكن « 1 »
طرّهء مشكين سيه رنگ را * سايهء خورشيد دُرّافشان مكن
از سر بيداد سر سروران * در سر آن سرو خرامان مكن
عاشق دلسوخته را دست گير * جان و دلم بىسر و سامان مكن
چون بر ما آمدهاى يك زمان * حال دلخسته پريشان مكن
در بر ما يك نفس آرام گير * از بر ما قصد شبستان مكن
بىرخ خود عالم همچون بهشت * بر من دلسوخته زندان مكن
بر تو چو عطّار جفايى نكرد * آنچه ز تو آن نسزد آن مكن
673
بيمست كه صد آه برآرم ز جگر من * تا بىتو چرا مىبرم اين عمر بسر من
آگاه از آنم كه بجز تو دگرى « 2 » نيست * و آگاه نيم از بد و از نيك دگر من
عمرى ره تو جستم و « 3 » چون راه نديدم * كم آمدم آنجا « 4 » ز سگ راه گذر من
دلسوخته زانم كه كنون از سر خامى « 5 » * كردم همه كردار نكو زير و زبر من
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد
( 2 ) - مج : دگرم نيست
( 3 ) - مج : جستم چون
( 4 ) - مه : اينجا
( 5 ) - سل : خاكى