نيست پنهان « 1 » آفتاب لايزال * تو چو ذرّه خويش را ايثار « 2 » كن
تا ابد هم از عدم هم از وجود * ديده بر دوز آنگهى ديدار كن
چند گردى گرد عالم بىخبر * دل سراى خلوت « 3 » دلدار كن
درّ دُرج عشق « 4 » بر طاق دلست * مرد دل شو جمع گرد و كار كن
نقطهء توحيد با جان در ميانست * گرد جان برگرد و چون پرگار كن « 5 »
چون فرورفتى بقعر بحر جان * عزم خلوتخانهء اسرار كن
درس اسرارست نقش جان تو * در نه تعليق و نه تكرار كن
پس چه كن « 6 » در لوح جان خود نگر * پس زبان در نطق « 7 » گوهربار كن
گر كسى را اهل بينى بازگوى « 8 » * ور نه دُرج نطق « 9 » را مسمار كن
ور به ترك هر دو عالم گفتهاى * ذرّهاى منديش و چون عطّار كن « 10 »
668
گر مرد نام و ننگى از كوى ما گذر كن « 11 » * ما ننگ خاص و عاميم از ننگ ما حذر كن « 12 »
سرگشتگان عشقيم نه دل نه دين نه دنيا * گر راهبين راهى « 13 » در « 14 » حال ما نظر كن
تا كى نهفته دارى در زير دلق زنّار * تا كى ز زرق « 15 » و دعوى شو « 16 » خلق را خبر كن
هامش
( 1 ) - مه : نيست پيدا
( 2 ) - مه : ذرهاى تو خويش را اقرار كن . فى : خويشتن ايثار
( 3 ) - مه : خلوت آن يار
( 4 ) - فر : روى از عشق تو بر طاق . فى : روح من در عشق بر طاق
( 5 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 6 ) - فى : پس جگر بر لوح
( 7 ) - فى : در لحن
( 8 ) - فر : بازگو
( 9 ) - فى : درج لحن
( 10 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 11 ) - مس : حذر كن
( 12 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . فى و نو و مم و مس : دارد
( 13 ) - مس : گر مرد راه بينى
( 14 ) - فى : بر حال
( 15 ) - مس : ز زرق دعوى
( 16 ) - فى و مس : رو خلق را