لازمت باشد اگر عاشق شوى * ترك كردن عقل و مجنون آمدن
از ازل آزاد گشتن « 1 » وز ابد * محرم سرّ هم اكنون آمدن
چون توان بودن به صورت باركش « 2 » * پس بمعنى فوق گردون آمدن
سر بريده راه رفتن چون قلم * پا و سر افكنده « 3 » چون نون آمدن
سرنگون رفتن درين درياى ژرف * پس نهان چون درّ مكنون آمدن
چون دهم شرحت همى گمبودگيست * محرم اين بحر بىچون آمدن
تا ابد يكرنگ بودن با فنا * نى همى هر دم دگرگون آمدن
چيست اى عطّار كفر راه عشق * سست دين از « 4 » همّت دون آمدن
663
كاريست قوى ز خود بريدن * خود را بفناى محض ديدن
مانند قلم زبان بريده * بر لوح فنا بسر دويدن
صد تنگ شكر چشيده هر دم * پس كرده سؤال از چشيدن « 5 »
اين راز شگرف پى ببردن « 6 » * وانگاه ز خويش پى بريدن
صد توبه بيك نفس شكستن * صد پرده بيك زمان دريدن
در ميكده دست برگشادن * با ساقى روح مى كشيدن
در پرتو دوست همچو شمعى * در خود به رسيدن « 7 » و رسيدن
بىخويش شدن ز هستى خويش * در هستى او « 8 » بيارميدن
همچون عطّار عشق « 9 » او را * بر هستى خويشتن « 10 » گزيدن « 11 »
هامش
( 1 ) - فى : آباد گشتن
( 2 ) - فر و مس : چون زمين بودن ضرورت باركش
( 3 ) - مس : با سرافكنده چون
( 4 ) - فر : دين را
( 5 ) - مج و سل : اين بيت را ندارد
( 6 ) - فى :
پى نبردن . مس : اين راه شگرف پيش بردن
( 7 ) - مج و مه : در خود نرسيدن
( 8 ) - فر :
در هستى خود
( 9 ) - فى : يا همچو فريد عشق
( 10 ) - سل : خويش برگزيدن
( 11 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد