تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان عطار ( فارسى ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
جان به جانان خود « 1 » ده اى عطّار * چند از « 2 » افسانهء جهان گفتن « 3 »

658

كفرست ز بىنشان نشان دادن * چون از بىچون « 4 » نشان توان دادن « 5 »
چون از تو نه نام و نه نشان ماند * آنگاه روا بود نشان دادن
تا يك‌سرموى مانده‌اى باقى « 6 » * اين سرّ نتوانمت بيان « 7 » دادن
چون تو بنمانده‌اى ترا زيبد * داد دو جهان بيك زمان دادن
گر سر يگانگى همىجويى * دل نتوانى « 8 » به اين و آن دادن
دانى تو كه چيست چارهء كارت * بر درگه او بعجز جان دادن
عطّار چو يافتى ز جانان جان * صد جان بايد بمژدگان دادن « 9 »

659

با تو سرّى در ميان خواهد بدن * كان وراى جسم و جان خواهد بدن « 10 »
هر كه زان سر يافت يك‌ذرّه نشان * از دو عالم بىنشان خواهد بدن
محرم آن شو كه گر « 11 » آن نبودت * تا ابد عمرت زيان خواهد بدن
هر نفس كان در حضور او « 12 » زنى * عمر تو آنست و آن خواهد بدن
ور نخواهد بود همراهت حضور * پس عذاب « 13 » جاودان خواهد بدن
واى بر حال « 14 » كسى كو بر « 15 » مجاز * زان حقيقت بر كران خواهد بدن
مرد دايم همچنان كاينجا زيد « 16 » * چون بميرد همچنان خواهد بدن
تا نپندارى كه هر كو خار بود * روز محشر گلستان خواهد بدن « 17 »
هامش
( 1 ) - مج و مس : جان بجان جهان . مه : بجان و جهان ( 2 ) - فر و مس : چند افسانهء ( 3 ) - مس و مم : نيز اين غزل را دارد ( 4 ) - سل و مس : چون از بىجان . مه : از بىجا ( 5 ) - مج : اين غزل را ندارد ( 6 ) - مس : موى از تو مىماند ( 7 ) - فر و مس : نتوانم از زبان . سل : نتوانمت زبان ( 8 ) - مس : دل را نتوان ( 9 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد ( 10 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد ( 11 ) - فى : اگر آن ( 12 ) - مه و فى و مس : او زدى ( 13 ) - فى : عذابت ( 14 ) - فر و فى و مس : بر جان كسى ( 15 ) - فر : از مجاز ( 16 ) - فى : كاينجا رسيد ( 17 ) - مه : اين بيت را ندارد