تا زبون گيرى آنكه را خواهى * خويشتن را زبون توان كردن
تا همه خون خوريم در غم تو * هر چه داريم خون توان كردن
گوييم صبر كن چه مىگويى * از تو خود صبر چون توان كردن
نظرى كن كه چون بمُردم من * كى كنى پس كنون توان كردن
بر اميد تو در « 1 » پى عطّار * سفر اندرون توان كردن « 2 »
661
عشق را بىخويشتن بايد شدن * نفس خود را راهزن بايد شدن « 3 »
بت بود در راه او هر چه آن نه اوست * در ره او بُتشكن بايد شدن
زلف جانان را شكن بيش از حدست * كافر يكيك شكن بايد شدن « 4 »
تو به دو نزديك نزديكى و ليك « 5 » * دور دور از خويشتن بايد شدن
در نگنجد ما و من در راه او * در رهش بىما و من بايد شدن
دوست چون هرگز نيايد در وطن * عاشقان را بىوطن بايد شدن
در ره او بر اميد وصل او * خاك راه تنبهتن بايد شدن
همچو لاله غرقه در « 6 » خون جگر * زنده در زير كفن بايد شدن
در ره او چون دويى را راه نيست * با يكى در پيرهن بايد شدن
پس چو عطّار اندر آفاق جهان * پاكباز انجمن بايد شدن
662
عشق چيست از خويش بيرون آمدن * غرقه در « 7 » درياى پرخون آمدن « 8 »
گر بدين دريا فرو خواهى شدن * نيست هرگز روى بيرون آمدن
ور « 9 » سر كمكاستى دارى درآى * زانكه اينجا نيست افزون آمدن
هامش
( 1 ) - مج : از پى
( 2 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 3 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد
( 4 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 5 ) - مه : ولى
( 6 ) - فى : غرقه خون
( 7 ) - مس : غرقهء درياى
( 8 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مس : دارد
( 9 ) - مس و فى : گر بسر