كار مردان چيست بيكار آمدن * پس بهر دم كار ديگر داشتن
خاك ره « 1 » بر خود نمايان ريختن * خويشتن را خاك اين در داشتن
غرقهء اين بحر گشتن نااميد * وانگهى امّيد گوهر داشتن
دست بر سر پاى در گل آمدن « 2 » * خشت بالين خاك « 3 » بستر داشتن
دام تن در راه معنى سوختن * مرغ جان بىبال و بىپر داشتن
هر سرى كان از تو سر بر مىزند * از براى تيغ و خنجر داشتن
چون فلك خورشيد را « 4 » بر سر كشيد * كى « 5 » تواند پاى بر سر داشتن « 6 »
پاى بر سر نه كه اينجا « 7 » كافريست * سر براى تاج و افسر داشتن
همچو عطّار اين سگ درّنده را * زهر دادن يا مسخّر داشتن « 8 »
656
بندگى چيست بفرمان رفتن * پيش امر از بُن دندان رفتن « 9 »
همه دشوارى تو از طمعست * ترك خود گفتن و آسان رفتن
سر فدا كردن و سامان جستن * وانگهى بىسر و سامان رفتن
قابل امر شدن همچون گوى « 10 » * پس بيك ضربه به پايان رفتن
از گرانبارى خود ترسيدن * پس سبكبار به پيشان رفتن « 11 »
در پى شمع شريعت شب و روز * همچو پروانه به پيمان رفتن
آبرو باش تو در جوى طريق « 12 » * تا توانى تو بيابان رفتن
برگ ره ساز كه بىبرگ رهى * در چنين باديه نتوان رفتن
هامش
( 1 ) - سل : خاك بر سر خود . فر : خون بران خود نمايان
( 2 ) - فر : در گل مانده . سل :
ماندن
( 3 ) - فر : خشت بستر خاك بالين
( 4 ) - مه : خورشيد در بر آن كشيد . مس : زير ران كشد
( 5 ) - مه : كو تواند . سل و فر : گر تواند « كى تواند » تصحيح قياسى است
( 6 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 7 ) - سل : آنجا
( 8 ) - مس : نيز اين غزل را دارد
( 9 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مس : دارد
( 10 ) - فر : چون گويى
( 11 ) - فر و فى : اين بيت را ندارد
( 12 ) - مس : آبروى آر كه رويت آبست