ما همه عيبيم چون يابد وصال * عيب دان « 1 » در بارگاه غيب دان
تا نگردد جان ما « 2 » از عيب پاك « 3 » * كى شوى با عاشقانش « 4 » هم عنان
آستين ناكرده پرخون هر شبى * كى شود شايستهء آن آستان « 5 »
همچو عطّار از دو كون آزاد گرد « 6 » * بندهء يكتاى او شو جاودان « 7 »
646
اى نهان از « 8 » ديده و در دل عيان * از جهان بيرون ولى در قعر جان « 9 »
هر كسى جان و جهان مىخواندت * خود تويى از « 10 » هر دو بيرون جاودان
هم جهان « 11 » در جانت مىجويد « 12 » مدام * هم ز جان مىجويدت دايم جهان
تو جهانى ، ليك چون آيى پديد * نه كه جانى ، ليك چون گردى « 13 » نهان
چون پديد آيى چو پنهانى مدام * چون نهان گردى چو جاويدى عيان
هم نهانى هم عيانى « 14 » هر دويى * هم نه اينى هم نه آن هم اين « 15 » هم آن
جان ز پنهانىّ تو « 16 » در داده تن « 17 » * تن ز پيدايىّ تو جان بر « 18 » ميان
جان چو بىچونست چون آيد به راه « 19 » * تن چو در جوشست « 20 » چون يابد نشان « 21 »
چون ز تو « 22 » جان نفى و « 23 » تن اثبات يافت * زين دو وصفند اين دو جوهر در گمان
هر دو گر « 24 » بىوصف گردند آنگهى * قرب بىوصفيت يابند آن زمان
هامش
( 1 ) - مه : عيببين
( 2 ) - نو : جان تو
( 3 ) - سل و فر و مه و فى و نو و مس : از عيب دور
( 4 ) - فر : با عاشقانت
( 5 ) - فر : آن آشيان
( 6 ) - فر : آزاد شو . مه : آزاد باش
( 7 ) - فى و نو و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 8 ) - سل و مس : در ديده
( 9 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 10 ) - سل و فر و نو و مس : خود تو از هر دو برونى
( 11 ) - مج : هم جمال از فى : جهان از
( 12 ) - سل و فر و نو و مس : مىطلبد مدام
( 13 ) - سل و نو :
نى كه جان پاك چون گردد نهان
( 14 ) - سل و فر و نو : هم عيان هم هر
( 15 ) - سل و فر :
هم اين و آن
( 16 ) - مج : ز تنهايى
( 17 ) - مج : در داده دل
( 18 ) - فر : در ميان
( 19 ) - فر و فى و مس : چو بىخويشست چون يابد ترا
( 20 ) - فر : در خونست
( 21 ) - سل :
اين بيت را ندارد
( 22 ) - مج : جان ز تو چون
( 23 ) - سل و فى و نو و مس : جان محو و تن . فر : جان محو تن
( 24 ) - فر : هر دو چون