ديدن و دانستن اينجا « 1 » باطلست * بودن آن كار نه علم و بيان « 2 »
چون بباشى « 3 » فانى مُطلق ز خويش « 4 » * هست مُطلق گردى اندر لامكان
جان و جانان هر دو نتوان يافتن * گر همى جانانت بايد جان فشان « 5 »
تا كى اى عطّار گويى راز عشق * راز مىگويى طلب كن راز دان « 6 »
644
اى روى تو شمع بُتپرستان * ياقوت تو قوت تنگدستان « 7 »
زلف « 8 » تو و صدهزار حلقه * چشم تو و صدهزار « 9 » دستان
خورشيد نهاده « 10 » چشم بر در « 11 » * تا تو بدرآيى از شبستان
گردون بهزار چشم هر شب * واله شده در تو همچو مستان « 12 »
آنچ از رخ تو رود در اسلام * هرگز نرود بكافرستان
پيران ره « 13 » حروف زلفت * ابجدخوانان اين دبستان
در عشق « 14 » تو نيستان كه هستند * هستند نه نيستان نه هستان
ممكن نبود بلطف تو خلق * از دين داران و بُتپرستان
گويى تو كه آبخضر بودست * هر شير كه خوردهاى ز پستان
هامش
( 1 ) - نو : عشق نازل گشت تا دل عشق شد . سل : آنجا
( 2 ) - سل و فر : بود نيست اين كار نه علم و عيان
( 3 ) - سل و فر : چون نباشى
( 4 ) - مج : ز عشق
( 5 ) - مج و سل و فر و مه : اين بيت را ندارد
( 6 ) - نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 7 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 8 ) - فر : اى زلف تو صد
( 9 ) - فر : تو به صد هزار
( 10 ) - فر : نهاد
( 11 ) - فر : بر راه
( 12 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 13 ) - فر : پيران ببر حروف . فى :
بر حروف
( 14 ) - سل : در عقل تو