آنك « 1 » ازو سگ مىكند پهلو تهى * دوستكانى چون خورد با پهلوان
چون زبان در عشق تو بر هيچ « 2 » نيست * لب فروبستم قلم كردم زبان
همچو « 3 » مرغ نيم بسمل در رهت * در ميان خاك و خون گشتم نهان
دور از تو جان ز من گيرد كنار * گر مرا بيرون نيارى زين ميان
دوش عشق تو درآمد نيمشب « 4 » * از رهى دزديده يعنى راه جان
گفت صد دريا ز خون « 5 » دل بيار * تا درآشامم كه مستم « 6 » اين زمان
مرغ دل آوارهء ديرينه بود * بازيافت از عشق حالى آشيان « 7 »
در پريد و عشق را در بر گرفت * عقل و جان را كارد آمد « 8 » به استخوان
عقل فانى گشت و جان معدوم شد * عشق و دل ماندند با هم جاودان
عشق با دل گشت و دل « 9 » با عشق شد * زين عجبتر قصه نبود در جهان
هامش
( 1 ) - مج : آنك زو
( 2 ) - فر : بر كار نيست
( 3 ) - سل : همچو مرغى . نو : هم ز مرغى
( 4 ) - نو : نيممست
( 5 ) - سل : صد درياى خون از دل
( 6 ) - فر : درآشامم بيك دم
( 7 ) - فر : حالى او نشان
( 8 ) - فر : كارد شد با استخوان
( 9 ) - فر : عشق با دل گشت و با دل عشق گشت . سل : با دل عشق شد