از خرقه و طيلسان « 1 » دلم خون شد * زنّار و كليسيا همىجويم
در « 2 » بحر هزار موج عشق او « 3 » * غرقه شده « 4 » و آشنا همىجويم
جانا بلقا چو آفتابى تو * يكذرّه از آن لقا همىجويم
تا چند دوم بگرد عالم در « 5 » * تو با من و « 6 » من كرا همىجويم
تو دست بجان من فرا كرده « 7 » * من گرد « 8 » جهان ترا همىجويم
تو در دل و من بگرد عالم در « 9 » * بنگر كه ترا كجا همىجويم
عطّار شدم ز عطر « 10 » زلف تو * زان عطر دگر « 11 » عطا همىجويم « 12 »
642
چون قصّهء زلف « 13 » تو درازست چه گويم * چون شيوهء « 14 » چشمت همه نازست چه گويم « 15 »
اينست حقيقت كه ز وصل تو نشان نيست * هر قصّه كه اين « 16 » نيست مجازست چه گويم
خورشيد كه او چشم و چراغست جهان را * از شوق رخت « 17 » در تك و تازست چه گويم
چون شمع سحرگاه « 18 » دل سوخته هر شب * بىروى تو در سوز و گدازست چه گويم
هامش
( 1 ) - مه : خرقه و صومعه
( 2 ) - نو : از بحر
( 3 ) - مه : عشق تو
( 4 ) - مج و سل و فر و نو : شده آشنا
( 5 ) - مه : عالم من
( 6 ) - مج : با من من
( 7 ) - فر : فرا برده . مه :
در آورده
( 8 ) - سل و نو : من در دو جهان
( 9 ) - مج و سل و مس : در دل و جان من بعالم در . نو : جان و من
( 10 ) - سل و نو : ز دام زلف
( 11 ) - فر : عطر دلم
( 12 ) - نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 13 ) - نو : عشق تو
( 14 ) - فر و مه و نو و مس :
پيشهء چشمت
( 15 ) - سل : اين غزل را ندارد
( 16 ) - فر : آن نيست . مه : هر قصه كه آن راه مجازست . نو : هر قصه كه بيشست
( 17 ) - نو : از شوق تو اندر
( 18 ) - مه : شمع سحر بحر دل . نو : سحر بىتو دل