635
وقت آن آمد كه ما آن ماه را مهمان كنيم * پيش او « 1 » شكرانه جان خويش « 2 » را قربان كنيم « 3 »
چون ز راه اندر رسد ما روى بر راهش « 4 » نهيم * وانگهى بر خاك راهش ديده خونافشان كنيم
هر چه در صدسال گرد آورده باشيم اين زمان * گر همه جانست ايثار ره جانان كنيم
گر « 5 » نباشد ما حضر چيزى نينديشيم از آن * آتشى از دل « 6 » برافروزيم و جان « 7 » بريان كنيم
شمع چون از « 8 » سينه سوزد نقل از چشم آوريم * باده چون از عشق باشد جام او از جان كنيم
بر جمال دوست چندان مىكشيم از جام جان * كز تف او « 9 » عقل را تا منتها « 10 » حيران كنم
پاىكوبان دست زن در هاىوهوى آييم مست * هم پياپى هم سراسر دورها گردان كنيم
هر نفس بر بوى او عمرى دگر پى « 11 » افكنيم * هر زمان بر روى او شادىّ ديگرسان « 12 » كنيم
هامش
( 1 ) - مج : پيش آن
( 2 ) - مج : شكرانه آن خويشتن . نو : شكرانهء آن خويش را
( 3 ) - مه :
اين غزل را ندارد
( 4 ) - مج و سل و فر و مس : بر خاكش نهيم
( 5 ) - نو : ور نباشد
( 6 ) - فر و نو : از جان
( 7 ) - مج و فر و نو و مس : دل بريان
( 8 ) - فر و نو : در سينه
( 9 ) - سل و فر : تف آن
( 10 ) - سل و فر و نو : تف آن تا قيامت عقل را حيران
( 11 ) - سل :
مىافكنيم . فر : دگر مىبايدم
( 12 ) - فر : ديگر زان