629
بيا تا رند هر جايى بباشيم * سر غوغا و « 1 » رسوايى بباشيم « 2 »
نمىترسى « 3 » كه همچون خود نمايان * اسير بند خودرايى بباشيم
اگر در جمع قرّايان نشينيم * ز سر تا پاى قرّايى بباشيم
بيا تا در تماشاى خرابات * چو رندان تماشايى « 4 » بباشيم
چو عقل ما عقيله است آن نكوتر * كه عاشقوار سودايى بباشيم
چو در درياى بىپايان فتاديم * همان بهتر كه دريايى بباشيم
چو صحرا گشت بر ما آنچه بايست * برون كون صحرايى بباشيم
چو پيدا نيست جاى « 5 » ما چو عطّار * همهجايى همهجايى بباشيم
630
ساقيا خيز كه تا رخت بخمّار كشيم * تائبان را به شرابى دو سه در كار كشيم « 6 »
زاهد خانهنشين را به يكى كوزهء دُرد « 7 » * اوفتان خيزان از خانه ببازار « 8 » كشيم
هوست هست كه صافى « 9 » دل و صوفى گردى * خيز تا پيش مُغان دُردى خمّار كشيم
هر كرا در ره اسلام قدم ثابت نيست * به يكى جرعه « 10 » ميش در صف كفّار كشيم
هامش
( 1 ) - فى و مس : غوغاى رسوايى
( 2 ) - سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مج و فى و مس :
دارد
( 3 ) - مس : نمىترسم
( 4 ) - مس : در تماشايى
( 5 ) - فى : جان ما
( 6 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 7 ) - نو : كوزه مى
( 8 ) - فر : بخمار
( 9 ) - فر : صوفى دل صافى
( 10 ) - فر : جرعهء مى