626
من نميرم « 1 » ز زانكه بىجان مىزيم * جان نخواهم چون به جانان مىزيم « 2 »
در ره عشق تو چون جان زحمتست * لاجرم بىزحمت جان مىزيم
چون بلاى خويشتن « 3 » ديدم وجود * از « 4 » وجود خويش پنهان مىزيم
در « 5 » اميد و بيم عشقت « 6 » همچو شمع * گاه خندان گاه گريان مىزيم
همچو غنچه از سر « 7 » تردامنى * غرق خون سر در گريبان مىزيم
روز و شب بر خشك كشتى راندهام * گرچه دايم غرق طوفان مىزيم
از سر زلف تو انديشم همه * گرچه حالى را « 8 » پريشان مىزيم
ماه رويا بر اميد خلعتم « 9 » * بس برهنه اين چنين « 10 » زان مىزيم
از بر خود خلعت خاصم فرست * زانكه بىتو ژنده « 11 » خلقان مىزيم
از برونم پردهء اطلس چه سود * چون درون پرده عريان مىزيم « 12 »
همچو عطّار از جهان فارغ شده * سر نهاده در بيابان مىزيم « 13 »
627
اى صدف لعل تو حقّهء درّ يتيم * عارض تو بىقلم خط زده بر لوح سيم « 14 »
روح دهن مانده « 15 » باز در سر زلفت مدام * عقل ميان بسته چست بر سر كويت مقيم
هامش
( 1 ) - نو : من بميرم
( 2 ) - فر : اين غزل را ندارد
( 3 ) - مه : خويش ديدم در وجود
( 4 ) - سل : وز وجود
( 5 ) - مه : بر اميد
( 6 ) - مج و مه و مس و مم : عشق تو چو شمع
( 7 ) - مج : از ره تردامنى . مه : از غمت با دامنى . مس و مم : از غم تردامنى
( 8 ) - مج : با حالى . مه : با جايى
( 9 ) - نو : خلعتت
( 10 ) - مج : اين چنين بس برهنه . سل :
بر برهنه . نو : تن برهنه
( 11 ) - مه : زير خلقان . سل : عرى و خلقان
( 12 ) - سل :
اين بيت را ندارد
( 13 ) - نو و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 14 ) - مج و سل و فر :
اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 15 ) - مس : دهان ماند باز