625
ما در غمت به شادى جان بازننگريم * در « 1 » عشق تو بهر دو جهان بازننگريم « 2 »
خوش خوش چو شمع ز « 3 » آتش عشق تو فىالمثل * گر جان ما بسوخت بجان بازننگريم
هر طاعتى كه خلق جهان كرد « 4 » و مىكنند * گر نقد ماست جمله بدان بازننگريم
سود دو كون در طلبت گر زيان كنيم « 5 » * ما در طلب بسود و زيان بازننگريم
گر « 6 » عين ما شود همه ذرّات كاينات * يكذرّه ما به عين عيان بازننگريم
اسرار تو ز كون و مكان چون منزّهست * ما تا ابد بكون و مكان بازننگريم
چون شد يقين ما كه تويى اصل « 7 » هر چه هست * در پردهء يقين به گمان بازننگريم
در كوى تو « 8 » دواسبه بتازيم مردوار * هرگز بمركب و بعنان بازننگريم
عطّار چون كناره « 9 » گرفت از ميان ما * ما از كنار « 10 » او به ميان بازننگريم « 11 »
هامش
( 1 ) - فر : وز عشق
( 2 ) - مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - مج و فر : از آتش . فى : آتش عشق
( 4 ) - مج : كرد مىكنند . مس : گرد جهان خلق مىكنند
( 5 ) - مج و فر و مس :
زيان شود
( 6 ) - فر : در عين
( 7 ) - مس : كه تويى هر چه هست و نيست
( 8 ) - مج :
دهاسبه
( 9 ) - سل و نو : چون گرفت كنار از . مس : كنار گرفت
( 10 ) - مج : آن كنار . مس : از كنارهء به ميان
( 11 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد