623
ما مرد كليسيا « 1 » و زنّاريم * گبرى « 2 » كهنيم و نام برداريم
دريوزهگران « 3 » شهر گبرانيم * شش پنج زنان كوى خمّاريم
با جملهء مُفسدان بتصديقيم * با جملهء زاهدان به انكاريم
در فسق « 4 » و قمار پير « 5 » و استاديم * در دير « 6 » مُغان مُغى « 7 » بهنجاريم
تسبيح و ردا نمىخريم الحق * سالوس و نفاق را خريداريم
در گلخن تيره « 8 » سر فروبرده * گاهى مستيم و گاه هشياريم
و اندر ره « 9 » تايبان نامعلوم * گاهى عوريم و گاه « 10 » عيّاريم
با وسوسههاى نفس شيطانى « 11 » * در حضرت حق چه « 12 » مرد اسراريم
اندر صف دين حضور چون يابيم * كاندر كفنفس خود گرفتاريم
اين خود همه رفت عيب « 13 » ما امروز * اينست « 14 » كه دوست دوست مىداريم
ديريست « 15 » كه اوست آرزوى ما * بىاو ببهشت سر فرو ناريم
گر جملهء ما به دوزخ اندازد « 16 » * او به داند اگر سزاواريم « 17 »
بىيار دمى چو زنده نتوان بود * در دوزخ و در بهشت با ياريم
بىاو چو نهايم هر چه بادا باد * جز يار ز هر چه هست بيزاريم
در راه يگانگىّ و « 18 » مشغولى * فارغ ز دو كون همچو عطّاريم « 19 »
هامش
( 1 ) - مج : كليسياى و
( 2 ) - سل و فر و مه و فى : گبر كهنيم
( 3 ) - سل و فى : دريوزه كنان شهر گبرانيم مج : دريوزه كنان شهر گردانيم . فر : دريوزه كنان و شهر گبرانيم
( 4 ) - مه : در خمر و قمار . فى : فسق قمار
( 5 ) - مج : پير استاديم . سل : ننگ استاديم .
فر : نيز استاديم
( 6 ) - فر : دين مغان
( 7 ) - سل و مه : مغ بهنجار
( 8 ) - فى :
خيرهسر
( 9 ) - سل و مه و فر : اندر ره
( 10 ) - سل : گاهى عزليم و گه
( 11 ) - سل و فى : شهوانى
( 12 ) - فر : نه مرد . فى : حضرت او چه
( 13 ) - فى : همه عيبها و ما امروز
( 14 ) - مج : آنست
( 15 ) - سل و فر و مه و فى : ديرست
( 16 ) - سل و مه و فى : ور هيچ به دوزخ اندر اندازد
( 17 ) - مج : اين بيت و بيت بعد را ندارد
( 18 ) - سل و فر و مه و فى : ز مشغولى
( 19 ) - فى : نيز اين غزل را دارد