624
چون زلف تاب دهد آن تُرك لشكريم * هندوى خويش كند هر دم بدلبريم « 1 »
چون زلف كافر او آهنگ دين كندم « 2 » * در حال بند كند در دام كافريم
مويى اگر همه خلق در من نگه نكنند « 3 » * مويى تمام بود زان زلف عنبريم
اى ساقى از مى عشق دلقم بشو « 4 » و بيا * چون دلق زرق « 5 » منست چند از سيهگريم
تا كى ز ردّ و قبول دُردى بيار كه من * مست ملامتيم رند قلندريم « 6 »
تا كى ز روى و ريا بُت « 7 » ساختن ز هوا * زين پس به بتكدهها مرد مقامريم
گر دى « 8 » به صومعه در ، مرد خليل بدم * امروز پيش مُغان چون گبر آزريم
گرچه به صورت تن « 9 » از مؤمنان رهم * ليكن ز روى « 10 » يقين گبرم چو بنگريم
عطّار تا كه نهاد در راه فقر قدم * كرد آن حقيقت فقر از جان و دل بريم
هامش
( 1 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فر : كافرش آهنگ دين كند
( 3 ) - فر : نگه كنند
( 4 ) - فر : بيا بسوز
( 5 ) - فر : زرق هست
( 6 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 7 ) - فر : ساختن بت از هوا
( 8 ) - مه : وقتى به صومعه
( 9 ) - فر : به صورت حال
( 10 ) - فر : ز راه صفت