611
تا بعشق تو قدم برداشتيم * عقل را سر چون قلم برداشتيم « 1 »
چون دم ما سخت گيرا شد بعشق * پردهء هستى بدم برداشتيم
در جهان جان حقيقتبين شديم * وز جهان تن قدم برداشتيم
چون درآمد عشق و جان را مست كرد * ما بمستى جام جم برداشتيم
بر جمال ساقى جان زان شراب * شادى افزوديم و غم برداشتيم
پس دل خود همچو مستان خراب * از وجود و از عدم برداشتيم
در خرابى همچو عطّار از كمال * گنج راحت بىالم برداشتيم
612
تا با غم عشق آشنا گشتيم * از نيك و بد جهان جدا گشتيم « 2 »
تا هست شديم در بقاى تو * از هستى خويشتن فنا گشتيم
تا در ره نامرادى افتاديم * بر كلّ مراد پادشا گشتيم
زان دست همه جهان فروبستى * تا جمله به جملگى ترا گشتيم
يك شمّه چو زان حديث بنمودى « 3 » * مستغرق سرّ كبريا گشتيم
زانگه كه بعشق اقتدا كرديم * در عالم عشق مقتدا گشتيم
اى دل تو كجايى « 4 » او كجا آخر * اين خود چه سخن بود كجا گشتيم
عمرى مِس نفس را بپالوديم * گفتيم مگر كه كيميا گشتيم
چون روى چو آفتاب بنمودى * ناچيز شديم و چون هوا گشتيم
چون تاب جمال تو نياورديم * سرگشته چو چرخ آسيا گشتيم
چون محرم عشق تو نيفتاديم * در زير زمين چو توتيا گشتيم
هامش
( 1 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مج و فى و مس : دارد
( 3 ) - مس : حديث بشنوديم
( 4 ) - مس : تو كجا و او كجا