چون به دو ره نى و بىاو صبر نى « 1 » * مضطرب گشتيم و مضطر سوختيم
چون ز جانان آتشى در جان فتاد * جان خود چون عود « 2 » مجمر سوختيم
چون ز دلبر طعم شكّر يافتيم * دل چو عود از طعم شكّر سوختيم
چون دل و جان پردهء اين راه بود * جان ز جانان دل ز دلبر سوختيم
مدّت سى سال سودا پختهايم * مدّت سى سال ديگر سوختيم « 3 »
عاقبت چون شمع رويش شعله زد * راست چون پروانهيى پر سوختيم
پر چو سوخت آنگه در افكنديم خويش * تا بكلّى پاى تا سر سوختيم
خواه گو بنماى روى و خواه نه * ما سپند روى او بر سوختيم
چون بيك جو مىنيرزيديم ما * خرمن پندار يكسر سوختيم
چون شكست اينجا قلم عطّار را * اعجمى گشتيم و دفتر سوختيم « 4 »
610
تا به دام عشق او آويختيم * جان و دل را فتنهها انگيختم « 5 »
دل چو در گرداب عشقش « 6 » اوفتاد * تن فروداديم و درنگريختيم « 7 »
بس كه اندر وادى سوداى او « 8 » * خون دل با خاك ره « 9 » آميختيم
خاك پاى او بنوك برگ چشم * گاه مىرفتيم و گه مىبيختيم « 10 »
چون نيامد بر سر غربيل هيچ * پاى در گل خاك بر سر ريختيم
گرچه ما زيركترين مرغى بديم « 11 » * ليك در دامش به حلق آويختيم
همچو عطّارى ز شوق روى او * صورتش با « 12 » روى جان انگيختيم
هامش
( 1 ) - سل : چون به دو ره نيست و بىاو صبر نه . مس : نيست و بىاو صبر نيست
( 2 ) - سل :
عود و مجمر
( 3 ) - سل : اين بيت و بيت بعد را ندارد
( 4 ) - مس : نيز اين غزل را دارد
( 5 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 6 ) - سل : عشقت
( 7 ) - سل : برنگريختيم
( 8 ) - سل : سوداى تو
( 9 ) - سل : با خاك و گل
( 10 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 11 ) - سل : مرغى نهايم . فى : توايم
( 12 ) - فر و فى : بر روى