چون كمال بلوغ ممكن نيست * چكنم گور گاهواره كنم
اى عجب چون بسازم اين همه كار * هيچ باشد همه چه چاره كنم
عاقبت چون فلك فروريزم * اين روش گر هزارباره كنم
همه چون چرخ گرد خود گردم * گرچه خورشيد پشتواره كنم
نرهم از دو كون يكسرموى * مگر از خويشتن گذاره كنم
چون ز معشوق محو گشت فريد * تا كيش مرغ عشقباره كنم
588
هر زمان « 1 » بىخود « 2 » هوايى مىكنم * قصد « 3 » كوى دلربايى مىكنم « 4 »
گه بمستىهاى هويى « 5 » مىزنم * گه بگريه هاىهايى مىكنم
غرقه زانم در بُن درياى « 6 » خون * كارزوى آشنايى مىكنم
تنگدل شد هر كه آه من شنود « 7 » * زانكه « 8 » آه از تنگنايى مىكنم
چون مرا با دست « 9 » از وصلش « 10 » بدست * خويشتن را خاك پايى مىكنم
اى مرا چون جان ببين زارى من * كين همه زارى ز جايى مىكنم
گر دمى از دل برآمد بىغمت * اين دم آن دم را قضايى مىكنم « 11 »
چون غم تو كيمياى شاديست * من « 12 » غمت را مرحبايى مىكنم
در غم تو چون كم از يكذرّهام * هست لايق گر هوايى مىكنم « 13 »
روشنىّ ديدهء عطّار را * خاك پايت « 14 » توتيايى مىكنم « 15 »
هامش
( 1 ) - فى : بر نظر بىخود
( 2 ) - مه : قصد هوايى
( 3 ) - مه : عزم كوى
( 4 ) - سل :
اين غزل را ندارد
( 5 ) - مه : هوى هويى . فى : ز مستىهاى هويى
( 6 ) - فر و فى و مه و مس : در ميان بحر خون
( 7 ) - فر و مه : شنيد
( 8 ) - فر : زانچه
( 9 ) - مج و فر : باديست
( 10 ) - فر و مه : از وصلت
( 11 ) - مج : اين بيت و بيت بعد را ندارد
( 12 ) - مه و فى : هر غمت را
( 13 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 14 ) - مج : پايش
( 15 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد