در بُن هر موى صد بُت بيش مىبينم عيان * در ميان اين همه بُت عزم ايمان چون كنم
نه ز ايمانم نشانى نه ز كفرم رونقى * در ميان اين و آن درمانده حيران چون كنم
چون نيامد « 1 » از وجودم هيچ جمعيّت پديد * بيش ازين عطّار را از خود پريشان چون كنم
584
آه گر من ز عشق « 2 » آه كنم * همه روى جهان « 3 » سياه كنم « 4 »
آه من در جهان « 5 » نمىگنجد * در جهان پس چگونه آه كنم
هر دو عالم شود چو انگشتى * گر من آهى ز جايگاه كنم
گر دمى آتشين زنم « 6 » ز دلم * بدمى دفع صد سپاه كنم
بحر خون « 7 » در دلم چو موج زند * من به خون در روم شناه كنم
موج آن خون چو بگذرد از حد « 8 » * خون دل را بديده راه كنم
خون بريزم ز ديده چندانى * كه بسى خلق را تباه كنم
عالمى خون « 9 » خويشتن بينم * از پس و پيش اگر نگاه كنم
با چنين حالتى عجب كه مراست * گر كنم طاعتى گناه كنم
هيچ خلقى گداتر از من نيست * گرچه دعوىّ پادشاه كنم
ره بگلخن نمىدهند مرا * وين عجب « 10 » عزم بارگاه كنم « 11 »
شربتى آب چاه نيست مرا * وى عجب فخر آب جاه كنم
هامش
( 1 ) - فى : نيابد
( 2 ) - فر : آه از عشق تو گر . مه : آه كز عشق تو گر
( 3 ) - مه : روى زمين
( 4 ) - مج و سل : اين غزل را ندارد
( 5 ) - مس : در زمين
( 6 ) - فر :
آتشين زند
( 7 ) - فر و مه و مس : خون دلم
( 8 ) - مه : از مه
( 9 ) - فر : خون به خويشتن
( 10 ) - فى : گرچه من عزم
( 11 ) - مه : اين بيت و سه بيت بعد را ندارد