اى همه بر هيچ ز تو چون بود * نقش پى نقش رقم چون كنم
كى بدمم نرم شوى زانكه تو * موم نهاى نرم به دم چون كنم
ره به درنگست و درم سوى تو * من نه درنگ و نه درم چون كنم
چون نه مقرّم من و نه منكرم * بر سخنى لا و نعم چون كنم
در حرم عشق چو نامحرمم * نيست مرا ره بحرم چون كنم
بر صفت شمع گرفتست سوز * فرق سرم تا بقدم چون كنم
تا بودم يكسر موى از وجود * عزم بيابان عدم چون كنم
بازوى جودست كمال فريد * فربهيش هست وَرَم چون كنم
583
دل ز دستم رفت و جان هم بىدلوجان چون كنم * سرّ عشقم آشكارا گشت « 1 » پنهان چون كنم « 2 »
هر كسم « 3 » گويد كه درمانى كن آخر درد را * چون بدردم دايما مشغول درمان چون كنم
چون خروشم بشنود هر بىخبر گويد خموش * مىطپد دل در برم مىسوزدم جان چون كنم
عالمى در دست من ، من همچو مويى در برش * قطرهاى خونست دل در زير طوفان چون كنم
در تموزم مانده جان خسته « 4 » و تن تبزده * و آنگهم گويند بر اين ره بپايان چون كنم
چون ندارم يك نفس اهليّت صفّ النعال * پيشگه چون جويم و آهنگ پيشان چون كنم
هامش
( 1 ) - فى : آشكارا شد نهان آن
( 2 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى : دارد
( 3 ) - فى : هر كسى
( 4 ) - فى : جان تشنه