580
قصّهء عشق تو از بر چون كنم * وصل را از وعده باور چون كنم « 1 »
جان ندارم بار جانان چون كشم * دل ندارم قصد دلبر چون كنم
حلقهء زلف توام چون بند كرد * ماندهام چون حلقه بر در چون كنم
چون تو خورشيدى و من چون سايهام * خويش را با تو برابر چون كنم
گفتهاى تو پاى سر كن در رهم * مىندانم پاى از سر چون كنم
گفته بودى عزم من كن مردوار * بردهام صد بار كيفر چون كنم
عزم كردم وصل تو جانم بسوخت * ماندهام بىعزم مضطر چون كنم
چون ندارد ذرّهاى وصل تو روى * وصل روى تو ميسّر چون كنم
كشتى عمرم بغرقاب اوفتاد * مُفلسم از صبر لنگر چون كنم
چشم بگشادم كه بينم روى تو * گشت چشمم غرق گوهر چون كنم
لب گشادم تا كنم وصف تو شرح * نيست آن كار سخنور چون كنم
گفتهاى بر دوز چشم و لب ببند * چون نه خشكم ماند و نه تر چون كنم
روح مىخواهى براى يك شكر * آن عوض با اين محقّر چون كنم
گفتهام صدباره ترك روح خويش * چون تو هستى روحپرور چون كنم
چون بيك دستم همىدارى نگاه * مىزيم از دست ديگر چون كنم
هرگز از عطّار حرفى نشنوى * قصّهاى با تو مقرّر چون كنم
581
دل ندارم صبر بىدل چون كنم * صبر « 2 » و دل در عشق حاصل چون كنم « 3 »
در بيابانى كه پايان كس نديد * كاروان بگذشت « 4 » منزل چون كنم
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فى : صبر دل
( 3 ) - مج و مه : اين غزل را ندارد
( 4 ) - سل : بگذشت و منزل