همرهان « 1 » رفتند و من بىروى و « 2 » راه * دست بر سر پاى در گل چون كنم
همچو مرغ نيم بسمل بالوپر * مىزنم تا خويش بسمل چون كنم
بر اميد قطرهاى آبحيات * نوش كردن زهر قاتل چون كنم
چون دلم خون گشت و جان بر لب رسيد « 3 » * چارهء جان داروى دل چون كنم
هر كسى گويد كه اين « 4 » دردت ز چيست * پيش دارم كار مُشكل چون كنم
مبتلا شد دل بجهل نفس شوم * با بلاى نفس جاهل چون كنم
نفس گرگ بدرگست و سگپرست « 5 » * همچو روح القدس عاقل چون كنم « 6 »
ناقصى كو « 7 » در دم خر مىزيد « 8 » * از دم عيسيش كامل چون كنم
مدبرى كز جرعهء دُردى خوشست * از مى معنيش مُقبل چون كنم
چون ز غفلت درد من از حد گذشت * داروى عطّار غافل چون كنم « 9 »
582
رفت وجودم بعدم چون كنم * هيچ شدم هيچ نيم چون كنم « 10 »
تو همه من هيچ بهم هر دو را * چون بهم اندازم و ضم چون كنم
با منى و من ز توام بىخبر * با تو بهم بىتو بهم چون كنم
اى غم عشق تو مرا سوخته * سوختهام بىتو ز غم چون كنم
واقعهء عشق توام زنده كرد * يكدم ازين واقعه كم چون كنم
گرچه بسى گرمتر از آتشم * در طلب خويش علم چون كنم
در هوست سر چو در انداختم * پيش كشت سر چو قلم چون كنم
چون نتوان كرد ز تو صورتى * صورت محضست صنم چون كنم
هامش
( 1 ) - فى و مم و مس : رهروان رفتند
( 2 ) - سل و فر : بيرون راه
( 3 ) - مم : بر لب جان رسيد
( 4 ) - فى : كه آن
( 5 ) - سل : نفس اگر گرگ بزرگ سگ براست
( 6 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 7 ) - سل : ناقصى گر
( 8 ) - سل : مىرود
( 9 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 10 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد