سزد « 1 » كه پيرهن كاغذين « 2 » كند عطّار * كه شد ز نفس بدآموز پيرهن كفنم
576
دست مىندهد كه بىتو دم زنم * بىتو دستى شاد چون برهمزنم « 3 »
كو مرا در درد عشقش همدمى * تا دم « 4 » درد تو با همدم زنم
نى كه بىتو دم نيارم زد از آنك * گر زنم دم بىتو نامحرم زنم
از غم من چون تو خوشدل « 5 » مىشوى * خوش نباشد گر نفس بىغم زنم
با تو بايد از دو عالم يكدمم * تا دو عالم را بيك دم كم زنم
گر ز دورى جاى بانگت بشنوم * بانگ بر خيل بنى آدم زنم
گر دهد يك مژهء تو ياريم * بر سپاه جملهء عالم زنم
پيش لعلت سنگ بر خواهم گرفت * تا برين فيروزهگون طارم زنم
نفى تهمت را چو جام لعل تو * پيشم آيد لاف جام جم زنم
گفته بودى دم مزن از زخم من * گرچه زخمت بر جگر محكم زنم
چون گلوگيرست زخم عشق تو * من چگونه پيش زخمت دم زنم
كافرم گر پيش روى تو مرا * زخمى آيد راى « 6 » از مرهم زنم
مىروم در « 7 » عشق همبر با فريد * تا قدم بر گنبد اعظم زنم
577
چون ندارم سر يك موى خبر زانچه « 8 » منم * بىخبر عمر بسر مىبرم و دم نزنم « 9 »
هامش
( 1 ) - مس : شود كه
( 2 ) - فى : كاغذى
( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 4 ) - مس : تا دمى درد
( 5 ) - مس : دلخوش مىشوى
( 6 ) - مس :
زخم اندرآيد از
( 7 ) - مس : با عشق
( 8 ) - فر : زانكه منم
( 9 ) - مه : اين غزل را ندارد