575
درين نشيمن خاكى بدين « 1 » صفت كه منم * ميان نفس و هوا دست و پاى چند زنم « 2 »
هزار بار برآمد مرا كه يكبارى * ز دست چرخ فلك جامه پاره پاره كنم
گره چگونه گشايم ز سرّ خود كه ز چرخ * هزار گونه گره در فتاد « 3 » در سخنم
ز هر كسى چه شكايت كنم چو « 4 » مىدانم * كه جرم من ز منست و بلاى خويش منم « 5 »
بههيچروى « 6 » مرا نيست رستگارى روى * كه هست دشمن من در ميان پيرهنم « 7 »
حساب بر نتوانم گرفت بر « 8 » خود از آنك * بهر حساب كه هستم اسير خويشتنم
هزار بار بيك روز عقل را ز صراط * بقعر دوزخ نفس و هوا فروفكنم « 9 »
اگر موافق طبعم نديم ابليسم * و گر متابع نفسم حريف « 10 » اهرمنم
بگرد بلبل روحم قرار چون گيرد * ميان خار چو گلزار جان بود وطنم
هامش
( 1 ) - مس : درين صفت
( 2 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد . فر و فى و مم و مس : دارد
( 3 ) - مس : اوفتاد
( 4 ) - فر : بهر روزى
( 5 ) - فر : كه هست دشمن من در ميان پيرهنم
( 6 ) - مس : به هيچگونه مرا
( 7 ) - فر : اين بيت را ندارد
( 8 ) - فر : نتوانم گرفتن از خود
( 9 ) - فر : فرود زنم
( 10 ) - فر : اسير اهرمنم