چون طاقت قطرهاى ندارم * نوشيدن بحر چون توانم
از تو جز ازين خبر ندارم * كز تو خبرى دهد زبانم
ليكن دل و جان و عقل در تو * گم گشت همه بيك زمانم
عقل و دل و جان چو بىنشان گشت * از كنه تو چون دهد نشانم
از علم مرا ملال بگرفت * آخر روزى شود عيانم
نه نه كه عيان شدست ديريست « 1 » * من طالب بود جاودانم
هرگه كه فنا شوم در آن عين * جاويد در آن بقا بمانم
عطّار ضعيف را بكلّى * دايم بمراد دل رسانم « 2 »
572
از درِ جان درآى « 3 » تا جانم * همچو پروانه بر تو افشانم « 4 »
چون نماند از وجود من اثرى * پس از آن حال خود « 5 » نمىدانم
در حضور چنان وجود شگرف * چون نمانم بجمله من مانم « 6 »
كى بود كى كه پيش شمع رخت « 7 » * بدهم جان و داد بستانم
آب چندان بريزم از ديده * كاتش روز حشر بنشانم
منم و نيمجان و چندان عشق * كه نيايد دو كون چندانم
جان از آن بر لب آمدست مرا * تا بجانت فروشود جانم
بند بندم اگر فروبندى * روى از روى تو نگردانم
همچو عطّار مست و جان بر « 8 » دست * پيش تو ان يكاد مىخوانم « 9 » « 10 »
هامش
( 1 ) - فر : ديرست
( 2 ) - فى و مم : نيز اين غزل را دارد
( 3 ) - فر : برآى . مس : از در دل درآى
( 4 ) - سل و مه : اين غزل را ندارد
( 5 ) - مج : همىدانم
( 6 ) - فى :
چون نمايم بجمله دربانم
( 7 ) - مج و فر و فى و مس : كى بود كى بود كه پيش رخت
( 8 ) - مس : در دست
( 9 ) - مس : برخوانم
( 10 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد