گفتى كه اگر خواهى تا عهد كنم با تو * گر عهد كنى با من محكم نكنى دانم « 1 »
آنروز كه دل بردى گفتى ببرم جانت « 2 » * اى راحت جان و دل اين هم نكنى دانم
سهلست اگرم « 3 » كُشتى از جان بحلت كردم * صعبست كه بعد از من ماتم نكنى دانم
با خيل گرانجانان بنشستهاى و يكدم « 4 » * عطّار سبكدل را خرّم نكنى دانم
562
درد دل را دوا نمىدانم * گم شدم سر ز پا نمىدانم
از مى نيستى چنان مستم * كه صواب از خطا نمىدانم
چند از من كنى سؤال كه من * درد را از دوا نمىدانم
حلّ اين مُشكلم « 5 » كه افتادست * در خلا و ملا نمىدانم
بچه « 6 » دادوستد كنم با خلق * كه قبول از عطا نمىدانم
هر چه از ماه تا بماهى هست * هيچ از خود جدا نمىدانم
وانچه « 7 » در اصل و فرع جمله تويى « 8 » * يا منم جمله يا نمىدانم
گر يكست « 9 » اين همه يكى بگذار « 10 » * كه عدد را قفا « 11 » نمىدانم
ور يكى نى « 12 » و صدهزارست اين * صد و يك من چرا « 13 » نمىدانم
هامش
( 1 ) - مه : اين بيت را ندارد
( 2 ) - مه : گفتم ببرم جان را
( 3 ) - مس : اگر كشتى
( 4 ) - مس : بنشينى و خود يكدم
( 5 ) - فر : مشكلى
( 6 ) - فر : با چه
( 7 ) - سل و فر :
آنچه در
( 8 ) - فى : اصل و فرع وجود جمله تويى
( 9 ) - مه : گر يكى است
( 10 ) - مس :
گر يكيست اين تو جملگى بگذار . فر : از يكيت اين همه يكى بگذر
( 11 ) - فر : قضا . فى :
در قفا . مس : فنا
( 12 ) - سل و فر و مه : يكى نيست صدهزارست
( 13 ) - سل : صد ز يك من جدا . مه : صد يكى من چرا . فر : صد و يك من خدا