چون ز دلتنگى و غم « 1 » در جگرم آب نماند * چند بر چهره ز غم خون جگر گردانم
نيست در مذهب من هيچ به از تنهايى * گر بسى بنگرم و مسئله بر گردانم
نان خشكم بود و گر بتكلّف بزيم * از دو چشم آب برو ريزم و تر گردانم
آرى اى دوست بجز دانهء خود نتوان خورد * خويش را فىالمثل ار مرغ بپر گردانم
تا كى از غصّه و غم « 2 » غصّه و غم اى عطّار * سرّ فروپوش كه سرگشته و سرگردانم
560
اى جان و جهان رويت پيدا نكنى دانم * تا جان و جهانى را شيدا نكنى دانم « 3 »
پشت من يكتا دل از زلف دو تا كردى * و آن زلف دو تا هرگز يكتا نكنى دانم
گر جور كنى ورنى تا كار تو مىماند * زين شيوه بسى افتد عمدا نكنى دانم
در غارت جان و دل در زلف و لبت بازى * زيرا كه چنين كارى تنها نكنى دانم
چون عاشق غمكش را در خاك كنى پنهان * بر خويش نظر آرى پيدا نكنى دانم
هامش
( 1 ) - مس : دلتنگى غم
( 2 ) - مس : از قصه غم غصه و غم
( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد