گفتى كنم از بوسى روزى دهنت شيرين * اين خود به زبان گويى اما نكنى دانم
اندر عوض بوسى گر جان و تنم بردى * تا عاشق سودايى رسوا نكنى دانم
گفتى كه شبى با تو دستى كنم اندركش * يا رب چه دروغست اين با ما نكنى دانم
گفتى كه جفا كردم در حق تو اى عطّار * آخر همهكس داند كانها نكنى دانم
561
هرگز دل پرخون را خرّم نكنى دانم * مجروح توام دانى مرهم نكنى دانم « 1 »
اى شادى غمگينان چون تو بغمم شادى * يكدم دل پرغم را بىغم نكنى دانم
چون دم دهيم دايم گر دم زنم و گر نه « 2 » * با خويشتنم يكدم همدم نكنى دانم
هر روز وفادارى من بيش كنم دانى * مويى ز جفاكارى تو كم نكنى دانم
چون راز دل از اشكم « 3 » پنهان بنمىماند * در پردهء يك رازم محرم نكنى دانم
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 2 ) - مس : گرنى
( 3 ) - مس :
راز دل تنگم