دُرد دِه تا درد بفزايد مرا * زانكه با دردت ز درمان مىبسم
غرق دريا گر مرا كردست نفس « 1 » * تشنه مىميرم « 2 » بيابان مىبسم
مست لا يعقل كن اين ساعت مرا * كز دم عقل سخن دان مىبسم
عقل خود را مصلحت جويد « 3 » مدام * زين چنين عقل تنآسان مىبسم
كارسازست او ز پيش و پس ولى « 4 » * هم ز پايان هم ز پيشان مىبسم
عقل را بگذار اگر اهل « 5 » دلى * ز زانكه چون دل هست « 6 » از جان مىبسم
نقد ابن الوقت قلبست اى « 7 » فريد * دل طلب كز عقل حيران مىبسم
554
هرگاه كه مست آن لقا باشم * هشيار جهان كبريا باشم
مستغرق خويش كن مرا دايم * كافسوس بود كه من مرا باشم
كان دم كه صواب كار خود « 8 » جويم * آن دم بتر از بُت خطا باشم
گهگه گويى كه ديگرى را « 9 » باش * چون نيست بجز تو من كرا باشم
تا چند كنى ز پيش « 10 » خود دورم * تا كى ز جمال تو جدا باشم
از هر سويم همىفكن هر دم * مگذار كه يك نفس مرا باشم
گر تو بكشى چو شمع صد بارم * چون آن تو كنى بدان سزا باشم
صد خون دارم اگر به خون خويش « 11 » * در بند هزار خونبها باشم
گفتم ببر « 12 » من آى تا يكدم * در پيش تو ذرّهء هوا باشم
گر « 13 » قصد كنى به خون جان من « 14 » * بر كشتن خويشتن گوا باشم
هامش
( 1 ) - مس : غرق دريا كن مرا كز دست نفس
( 2 ) - مس : تشنه مردن در بيابان
( 3 ) - مس :
مصلحت خواهد
( 4 ) - مس : و ليك
( 5 ) - مس : مرد دلى
( 6 ) - مس : زانكه گر دل نيست از جان
( 7 ) - مس : دل راست اى فريد
( 8 ) - مس : خويشتن جويم
( 9 ) - مس :
ديگران را باش
( 10 ) - سل و مه : ز نزد خود
( 11 ) - سل و فر و مه و مس : به خون خود
( 12 ) - مج : گفتم كه بر . مس : گفتم برم آى تا كه من
( 13 ) - مج : ور قصد
( 14 ) - سل و مه : به خون جان من دارى