واقعه كوته كنم چه گويم ازين بيش * خاصه كه پيش اندرست راه درازم
اى دل عطّار دم مزن كه درين دير * دم نتوان زد ز سرّ پردهء رازم
551
با اين دل بىخبر چه سازم * جان مىسوزم دگر چه سازم « 1 »
از دست دل اوفتادهام خوار « 2 » * چون خاك بدر بدر چه سازم
بس حيله كه كردم و نيامد * يك حيلهء كارگر چه سازم
جانا نكنى به من نظر تو * كافتادهام از نظر چه سازم
كس جز « 3 » تو خبر ندارد از من * پس مىپرسى خبر چه سازم
گفتى كه ز صبر توشهاى ساز * چون عمر آمد بسر چه سازم
صبرم قَدرى غمت قضاييست * گر سازم ازين قدر چه سازم
گفتى بمگوى « 4 » سرّ عشقم * در معرض اين خطر چه سازم
گيرم كه زبان نگاه دارم * با اين رخ همچو زر چه سازم
ور روى به اشك خون نپوشم * با سوختن جگر چه سازم
گفتى كه فريد چارهاى ساز * نه چاره نه چارهگر چه سازم
552
از بس كه چو شمع از غم تو زار بسوزم * گويم نه چنانم كه دگر بار « 5 » بسوزم « 6 »
بيمست كه از آه دل سوخته هر شب * نُه پردهء افلاك بيكار « 7 » بسوزم
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 2 ) - مس : اوفتادهام زار
( 3 ) - مس : چون تو
( 4 ) - مس : كه مگوى
( 5 ) - مه : در آتش عشق افتم و دشوار بسوزم
( 6 ) - مج : اين غزل را ندارد
( 7 ) - مه : افلاك باسرار بسوزم