زان با من دلسوخته اندك بنسازى * تا من ز غم عشق تو بسيار بسوزم
دانى كه « 1 » ز تردامنى و خامى خود من * چندان كه بسوزم نه بهنجار بسوزم
ترسم كه اگر سوخته خواهند من خام * در آتش عشق افتم و دشوار بسوزم
تا چند تنم پردهء پندار به خود بر * وقتست كه اين پردهء پندار بسوزم
اى ساقى جان جام « 2 » مى آور تو به پيشم * تا خرقه براندازم « 3 » و زنّار بسوزم
آن به كه بيك آتش دل وقت سحرگاه * هرجا كه حجابيست بيكبار « 4 » بسوزم
بوى جگر سوخته خواهى ز دم من * در سوختگى تا كه چو عطّار « 5 » بسوزم « 6 »
553
بىلبت از آب حيوان مىبسم * بىرخت از ماه تابان مىبسم « 7 »
كار روى حسن تو گردان بسست * ز آفتاب چرخ گردان مىبسم
سرگرانم من ز چين زلف تو * از همه چين مُشك ارزان مىبسم
گر ندارم آبرويى پيش تو * آب روى از چشم گريان مىبسم
تا لب لعل تو در چشم منست * تا ابد از بحر و از كان مىبسم
از همه مُلك دو عالم يكنفس * با تو گر دستم دهد آن مىبسم
گفتهاى زارت بخواهم سوختن * آتش شوق تو در جان « 8 » مىبسم
ز آتش ديگر چه مىسوزى مرا * چون يك آتش هست سوزان مىبسم
ساقيا در ده شرابى آشكار * كز دلى پركفر پنهان مىبسم
زين « 9 » همه زنّار از تشوير خلق * كرده پنهان زير خلقان مىبسم
هامش
( 1 ) - مه و مس : نى نى كه ز . فر : نهنه كه ز . فى : هرگه كه ز تر
( 2 ) - فر : جان ساغر و جام آر به . مس : جام شراب آر
( 3 ) - سل و مس : دراندازم
( 4 ) - سل : هرجا كه دلى هست چو عطار بسوزم . فر : يك شعله زنم خرقهء عطار بسوزم . فى : هرجا كه حديثيست چو عطار
( 5 ) - سل و فر : اين بيت را ندارد
( 6 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 7 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 8 ) - مس : دور از تو سوز هجران
( 9 ) - مس : اينهمه