چون خاك ز دست او كنم بر سر * گر نيست مرا غبار در گيرم
چون قصهء بوسه با ميان آرم * آنگه سخن از كنار در گيرم
گر بوسه عوض دهد يكى چه بود * از صد نه كه از هزار در گيرم
گر باز كنار خواهدم دادن * اوّل ز هزار بار در گيرم
چون قصد بجان من كند چشمش * دل گيرم و كار زار در گيرم
گرچه بنمىرود مرا كارى * بر بو كه هزار كار در گيرم
صد مشعله از جگر برافروزم * صد شمع ز روى يار در گيرم
هر فريادى كه عاشقان كردند * هر دم من از آن نگار در گيرم
آهى كه هزار شعله در گيرد * من از رخ غمگسار در گيرم
هر شب صد ره چو شمع كار از سر * زين چشم ستاره بار در گيرم
هر روز ز لالهزار روى او * صد نالهء زار زار در گيرم
پنهان ز فريد بُرد دل شايد * گر ماتم آشكار در گيرم
549
زير بار ستمت مىميرم * روى در روى غمت مىميرم « 1 »
شغل عشق تو چنان كرد مرا * كايمن از مدح و ذمت مىميرم
زندهء بىسر از آنم كه چو شمع * سر خود بر قدمت مىميرم
حَرمَت گرچه مرا روى نمود * روى سوى حرمت مىميرم
آستين چند فشانى بر من * كه ميان حشمت مىميرم
آستينت چو علم كرد مرا * زار زير علمت مىميرم
تا شدم زندهدل از خطّ خوشت * سرنگون چون قلمت مىميرم
به ستم رزق هرگه كه دهى * مىخورم وز ستمت مىميرم
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس : دارد