گفتم بيا و خانهفروشى بزن مرا * گفتا برو كه من ز چنينها نمىخرم
گفتم كه گوش دار ز عطّار يك سخن * گفتا خمش كه سر به سخن در نياورم « 1 »
546
گر از ميان آتش دل دم برآورم * زان دم دمار از همه عالم برآورم « 2 »
در بحر نيلى « 3 » فلك افتد هزار جوش * گر يك خروش از دل پرغم برآورم
گر ماتم دلم بمراد دلم كشم « 4 » * افلاك را ز جامه ماتم برآورم
هر دم ز آتش دل اخگرفشان خويش * صد شعله زين فروخته طارم برآورم
هر روز صبح را ، ز دمم دم فروشود * زيرا كه من « 5 » دمى كه زنم دم برآورم
چون همدمى نيافتم اندر همه جهان * از راز خويش پيش كه يكدم برآورم
يكدم كه پاىبستهء صد گونه درد نيست * دستم نمىدهد « 6 » كه مسلّم برآورم
هامش
( 1 ) - مس : نيز اين غزل را دارد
( 2 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد
( 3 ) - فر :
بحر تنگ اين فلك
( 4 ) - فر و فى و مس : دلم كنم
( 5 ) - مس : دمى زنم و دم برآورم
( 6 ) - فى : دستم نمىجهد