در لب لعل ترك من آبحيات خضر بود * لب چو نهاد بر لبم گفتم خضر ديگرم
بوسه چو داد ترك من هندوى او شدم بجان * چون كه بديد هم سزا نيز بداد شكّرم
من به ميان اين طرف اشك فشان شدم چو شمع * از سر آنكه خيره شد از سر ناز دلبرم
من چو چشيدم آن شكر دل ز كمال لطف او * برد گمان كه شد مگر مُلك جهان ميسّرم
گرچه جفاى او بسى بُرد فريد بعد ازين * گرچه جفا كند بسى من ز وفاش نگذرم
543
گنج دزديده ز جايى پى برم * گر بكوى دلربايى پى برم « 1 »
جان برافشانم چو پروانه ز شوق * گر بقرب جانفزايى پى برم
عشق درياييست من در قعر او * غرقهام تا آشنايى پى برم
چون كسى بر آب دريا پى نبرد * من چه سان نه سر نه پايى پى برم
چرخ چندين گشت « 2 » و بر جاى خودست * من چگونه ره به جايى پى برم
راضيم گر من درين راه عظيم * تا ابد بر يك درايى پى برم
سر دراندازم ز شادى همچو نون * گر بميم مرحبايى پى برم
نيست ممكن كاب حيوان قطرهاى * خاصه در تاريكنايى پى برم
چون مجاز افتادهام نادر بود * كز حقيقت ماجرايى پى برم
مىروم گمراه نه دين و نه دل * تا نسيم رهنمايى پى برم
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مس : دارد
( 2 ) - مس : گشته بر جاى