تا از شكن زلفش شد كشف مرا صد سرّ * برخاست ز بيش دل اقرارم و انكارم
هر لحظه بر غم من در زلف دهد تابى * با تاب چنان زلفى من تاب نمىآرم
چون از سر هر مويش صد فتنه فروبارد * از هر مژه طوفانى چون ابر فروبارم
آن رفت كه مىآمد از دست مرا كارى * اكنون چو سر زلفش از دست بشد كارم
هر شب ز فراق او چون شمع همىسوزم * و او « 1 » بر صفت شمعى هر روز كُشد زارم
گفتم بجز از عشوه « 2 » چيزى نفروشى تو * بفروخت جهان بر من زيرا كه خريدارم
نه در صف درويشى شايستهء آن ماهم * نه در ره ترسايى اهليّت او دارم « 3 »
نه مرد مناجاتم نه رند خراباتم * نه محرم محرابم نه در خور « 4 » خمّارم « 5 »
نه مؤمن توحيدم نه مشرك تقليدم * نه منكر تحقيقم نه واقف « 6 » اسرارم « 7 »
از بس كه چو كرم قَز بر خويش تنم پرده * پيوسته چو كرم قز در پردهء پندارم « 8 »
هامش
( 1 ) - سل : او بر
( 2 ) - مه : گفتم كه بجز عشوه
( 3 ) - سل : نه در خور محرابم نه در خور خمارم
( 4 ) - فر : نه در خور محرابم نه در صف خمارم
( 5 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 6 ) - فر : نى واقف . فى : نه منكر تقليدم
( 7 ) - مج : پيوسته چو كرم قز در پردهء پندارم
( 8 ) - مج : اين بيت را ندارد