چون نماند پندارم « 1 » من بماندم بىمن * نيست آگهى زانگه ذرّهاى ز عطّارم
539
پشتاپشتست « 2 » با تو كارم * تو فارغ و من در انتظارم « 3 »
اى موى ميان بيا و يكدم * سر نه چو سرشك در كنارم
ديريست كه با توام قراريست * زان بىتو هميشه بىقرارم
خون مىگريم كه قلب افتاد * در عشق تو نقد اختيارم
اى صد شادى بروزگارت * بُر دست غم تو روزگارم
تا يك نفسم ز عمر باقيست * بيرون ز غم تو نيست كارم
چون با تو بهم نمىتوان بود * عمرى بغم تو مىگذارم
با حلقهء بىشمار زلفت * از حدّ بيرون شمار دارم
گر زير و زبر شود دو عالم * با زلف تو كى رسد شمارم
دل مىخواهى ز بىدلى تو * اى كاش بجاستى هزارم
تا چون غم تو ز دور آيد * من پيش غم تو جان سپارم
شادى نرسد ز تو بعطّار * غم بس بود از تو يادگارم
540
چون من ز همه عالم ترسا بچهاى دارم * دانم كه ز ترسايى هرگز نبود عارم
تا زلف چو زنّارش ديدم بكنار « 4 » مه * پيوسته ميان خود بربسته « 5 » به زنّارم
هامش
( 1 ) - مس : نماند پندارى
( 2 ) - مم : بسيار شبست
( 3 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس و مم : دارد
( 4 ) - مج : ديدم ز كنار
( 5 ) - مج و فى : در بسته