چو صاحبدلى اهل اين سرّ نديدم * همه سر بمهرش بدل مىسپارم
چه گويى كه عطّار عيسى دمم من * چو زهره ندارم كه يكدم برآرم
538
بىتو نيست آرامم كز جهان ترا دارم * هر چه تو نهاى جانا من ز جمله بيزارم « 1 »
همچو شمع مىسوزم همچو ابر مىگريم * همچو بحر مىجوشم تا كجا رسد كارم
يا ز دست هجر تو جاودان بپاى افتم « 2 » * يا ز جام وصل « 3 » تو قطرهاى بدست آرم
از تو گر وصال آيد قسم من و گر « 4 » هجران * هر چه از تو مىآيد من بجان خريدارم
من نه آن كسم جانا كز وصال تو شادم * يا ز بيم هجرانت هيچگونه غم دارم
هجر و وصل زان « 5 » تست هر چه خواهيم آن ده * لايق من آن باشد كاختيار بگذارم
نقطهايست جان من « 6 » هر دو كون گرد وى * من بگرد آن نقطه دايما چو پرگارم
بسكه همچو پرگارى گردپا و سر گشتم * چون بتافت آن نقطه محو كرد پندارم
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و فى و مس : دارد
( 2 ) - مس : ز پاى افتادم
( 3 ) - فى : ز بوى وصل تو
( 4 ) - مس : اگر هجران
( 5 ) - مس : آن تست
( 6 ) - مس :
در جانم