چو نيم سزاى شادى ز خودم مدار بىغم * كه درين چنين مقامى غم تست غمگسارم
ز غم تو همچو شمعم كه چو شمع در « 1 » غم تو * چو نفس زنم بسوزم چو بخندم اشكبارم
چو ز كار شد زبانم بروم « 2 » به پيش خلقى « 3 » * غم تو به خون ديده همه بر رخم نگارم
ز توام من آنچه « 4 » هستم كه تو گر « 5 » نهاى نيم من * كه تويى كه آفتابى و منم كه ذرّهوارم
اگر از تو جان عطّار اثر « 6 » كمال يابد * منم آنكه از « 7 » دو عالم بكمال اختيارم « 8 »
537
اگر برشمارم غم بىشمارم * ندارند باور يكى از هزارم « 9 »
نيايد در انگشت اين غم شمردن * مگر اشك مىريزم و مىشمارم
گر انگشت نتواند اين غم بسربرد * بسرمىبرد ديدهء اشكبارم
اگرچه فشاندم بسى اشك خونين * مبر ظن كه من اشك ديگر نبارم
گرفتم ز خلق زمانه كنارى * فشاندم بسى اشك خون در كنارم
چو روى نگارم ز چشمم برون شد * ز شوقش به خون روى خود مىنگارم
چه كارى برآيد ز دست من اكنون * كه شد كارم از دست و از دست كارم
مرا هست در دل بسى سرّ پنهان * ندانم كه هرگز شود آشكارم
هامش
( 1 ) - سل و فى : از غم تو
( 2 ) - سل : برمان پيش خلقى
( 3 ) - مه : خلقان ز پيش خلقان
( 4 ) - مج و مس : هر آنچه
( 5 ) - مج و مس : كه اگر نهاى
( 6 ) - فى : اثرى
( 7 ) - مج و فى : در دو عالم
( 8 ) - فى و مس : نيز اين غزل را دارد
( 9 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد