بادم نبردى آخر چون ذرّهاى ز سستى * گر داشتى دل تو يكذرّه استوارم
هرگز ستاره ديدى در آفتاب بنگر * در آفتاب رويت چشم ستارهبارم
پيوسته پيش حكمت چون سرفكندهام من * زين بيش سر ميفكن چون شمع در كنارم
برنه بلطف دستى كز حد گذشت دانى * بىلالهزار رويت اين نالههاى زارم
چون دم نمىتوان زد با هيچكس ز عشقت * پس من ز درد عشقت با كه نفس برآرم
عطّار كى تواند شرح غم تو دادن * كز كار شد زبانم وز دست رفت كارم
536
نظرى به كار من كن كه ز دست رفت كارم * بكسم مكن حواله كه بجز تو كس ندارم « 1 »
منم و هزار حسرت كه در آرزوى رويت * همه عمر من برفت و بنرفت هيچ كارم
اگرم به دستگيرى بپذيرى اينت منّت « 2 » * و اگر نه رستخيزى ز همه جهان برآرم
چه كمى درآيد آخر به شرابخانهء تو * اگر از شراب وصلت ببرى ز سر خمارم
هامش
( 1 ) - فر : اين غزل را ندارد
( 2 ) - سل و مه و فى و مس : اينت دولت