گرچه همه چيزها بديدم * جز نام ز نامور ندارم
زان چيز كه اصل چيزها « 1 » اوست * مويى خبر « 2 » و اثر ندارم
دردا كه شدم به خاك و در دست * جز باد ز خشك و تر ندارم
فىالجمله نصيبهاى كه بايست « 3 » * گر دارم ازو و گر « 4 » ندارم
افسانهء عشق او شدم « 5 » من * و افسانه « 6 » جزين ز بر « 7 » ندارم
با اين همه نااميدى « 8 » عشق * دل از غم عشق « 9 » بر ندارم
سيمرغ جهانم و چو عطّار * يك مرغ به زير پر ندارم « 10 »
530
فرياد كز غم تو فريادرس ندارم * با كه نفس بر آرم چون همنفس ندارم « 11 »
گفتم كه در غم تو يارى كنندم آخر * چون ياريم كند كس چون هيچكس ندارم
اى دستگير جانم دستم تو گير ورنه « 12 » * كس دست من نگيرد چون دسترس ندارم
گفتى به من رسى تو گر ذرّهايست صبرت * كى در رسم بگردت كان ذرّه بس ندارم
چون در ره تو شيران از سَير بازماندند * تا كى دوم « 13 » من آخر « 14 » شيرى ز پس ندارم
هامش
( 1 ) - مه : اصل جانها
( 2 ) - سل و فى : اثر و خبر
( 3 ) - نو : كه با تست
( 4 ) - سل :
از او و اگر . فى و نو : دگر
( 5 ) - فر : شدستم
( 6 ) - فر و مه : افسانه
( 7 ) - سل و فر :
جز اين دگر . نو : جز اين قدر
( 8 ) - مه : نااميدى از عشق . سل و فى و نو و مس : نااميدى خويش
( 9 ) - فى : از غم خويش
( 10 ) - فى و نو و مس : نيز اين غزل را دارد
( 11 ) - مج و فر : اين غزل را ندارد
( 12 ) - مه : ور نى . مس : بگير ور نه
( 13 ) - سل و مس : روم
( 14 ) - مه و مس : اگر من شيرى