چو زلفش را دو صد گونه شكن ديدم ز پيش و پس * ميان بسته به زنّارى سر يكيك شكن دارم
نسيمى گر نمىيابم ز زلف يوسف قدسم * ندارم هيچ نوميدى كه بوى پيرهن دارم
چه مىگويم كه زلف او مرا برهاند از چنبر « 1 » * بگرد جملهء عالم در « 2 » آورده رسن دارم
فريد از يكشكن زنّار اگر بربست من با او * بسوى صدشكن ديگر ز صدسو تاختن دارم
526
تا عشق تو در ميان جان دارم * جان پيش دَرِ تو بر ميان دارم « 3 »
اشكم چو به صد زبان سخن گويد * راز دل خويش چون نهان دارم
در عشق تو بس سبكدل افتادم * كز بادهء عشق سرگران دارم
گفتم چو به تو نمىرسم بارى * نامت همه روز بر زبان دارم
چون كرد فراق تو زبان بندم * چه روز و چه روزگار آن دارم
چون كار نمىكند [ فغان ] بىتو * از دست غم تو چون فغان دارم
در خاطر هيچكس نمىآيد * شورى كه از آن شكرستان دارم
گفتم شكريم ده بجان تو * كاخر من دلشكسته جان دارم
گفتى كه ترا شكر زيان دارد * گو دار كه من بسى زيان دارم
تا چند رخت بآستين پوشى * تا كى ز تو سر بر آستان دارم
گفتى كه جهان بكام عطّارست * من بىتو كجا سر جهان دارم
هامش
( 1 ) - مس : چه مىگويى كه با زلفش مرا برهاند از چنبر
( 2 ) - مس : برآورده
( 3 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد