تا لاجرم به مردى با پاره پاره جانى * در جان خويش گفتم چندانكه راز دارم
چون اين جهان و آن يك با صد جهان ديگر * در چشم من فروشد چون چشم « 1 » باز دارم
چيزى برفت از من و اينجا نماند چيزى * تا اين شود چو آن يك كارى دراز دارم
جانى كه داشتم من شد محو عشق جانان * جان منست « 2 » جانان جان دلنواز دارم
نى نى اگر چو شمعى اين دم زدم ز گرمى * اكنون چو شمع از آن دم سر زير گاز دارم
چون عزّ و ناز ختمست بر تو هميشه دايم * تا چند خويشتن را در عزّ و ناز دارم
كارم فتاد و از من تو فارغى بغايت * نه صبر مىتوانم نه كارساز دارم
از بس كه بىنيازيست آنجا كه حضرت تست * من زاد اين بيابان عجز « 3 » و نياز دارم
شوريدهء جهانم « 4 » چون قربت تو جويم * محمود نيستم من خو « 5 » با اياز دارم
بازى اگر نشيند « 6 » بر دوش من نگيرم * ورنه كسى نبودست البته بازدارم
هامش
( 1 ) - اصل « گوش باز دارم » بود تصيح قياسى شد
( 2 ) - مس : منست و جانان
( 3 ) - مس :
فقر و نياز
( 4 ) - مس : شوريده خيالم
( 5 ) - مج : چون با نياز دارم
( 6 ) - مس :
اگر شنيدى