525
ازين كارى كه من دارم نه جان دارم نه تن دارم * چو من من نيستم ، آخر چرا گويم كه من دارم « 1 »
تن و جان محو شد از من ، ز بهر آنكه تا هستم * حقيقت بهر دل دارم شريعت بهر تن دارم
همه عالم پُرست از من ولى من در ميان پنهان « 2 » * مگر گنج همه عالم نهان با خويشتن دارم
اگر خواهى كه اين گنجت شود معلوم دم دركش * كه سرّ اين چنين گنجى نه بهر انجمن دارم
اگر ذرّات اين « 3 » عالم زبان من شود دايم * نيارم گفت ازو يك حرف و چندانى سخن دارم
مرا گويى كه حرفى گوى از اسرار گنج جان * چه گويم چون درين معرض نه نطق و نه دهن دارم
ميان خيل نااهلان سخن چون با ميان آرم * كه من اينجا بيك يك گام صد صد راهزن دارم
چو از كونين آزادم نگويم سرّ خود با كس * مرا اين بس كه من در سينه سرّ سرفكن دارم « 4 »
اگر از سرّ اين گنجت خبر بايد بخاكم رو * بپرس از من در آن ساعت كه سر زير كفن دارم
از آن سلطان كونينم كه دار الملك وحدت را * درون گُلخنى مانده نه خرقه نى وطن دارم
هامش
( 1 ) - مج و سل و فر و مه : اين غزل را ندارد . مس و فى : دارد
( 2 ) - مس : ميان تنها
( 3 ) - فى : ذرات دو عالم
( 4 ) - مس : مرا آن بس كه در سينه بيان سرفكن دارم