جان خود را چو از « 1 » صفات گذشت * غرق درياى آتشين ديدم
خرمن من چو « 2 » سوخت زان دريا * ماه و خورشيد خوشهچين ديدم « 3 »
گفتى « 4 » آن بحر بىنهايت را * جنّت عدن و حور عين ديدم
چون گذر كردم از چنان بحرى * رخش خورشيد زير زين ديدم
حلقهاى « 5 » يافتم دو عالم را * دل در آن حلقه چون نگين ديدم
آخر الامر زير پردهء غيب « 6 » * روى آن ماه نازنين ديدم
آسمان را كه حلقهء دَرِ اوست * پيش او روى بر زمين ديدم
بر رخ او كه عكس اوست دو كون « 7 » * برقع از زلف عنبرين ديدم
نقشهاى دو كون را زان زلف « 8 » * گره و تاب و بند و چين ديدم
هستى خويش پيش آن « 9 » خورشيد * سايهء يار راستين « 10 » ديدم
دامنش چون بدست بگرفتم * دست او « 11 » اندر آستين ديدم « 12 »
هر كه او سرّ اين حديث شناخت * نقطهء دولتش قرين ديدم
جان عطّار را نخستين گام * برتر از « 13 » چرخ هفتمين ديدم « 14 »
521
دريغا كانچه جستم آن نديدم * نجات تن خلاص جان نديدم « 15 »
دلم مىسوزد از درد و چه سازم * كه درد خويش را درمان نديدم
به كار افتادگى خويش هرگز * نديدم « 16 » هيچ سرگردان نديدم
هامش
( 1 ) - نو : چو آن صفات رسيد
( 2 ) - مه و فى : من بسوخت زان
( 3 ) - مج و سل : اين بيت را ندارد
( 4 ) - مج و فر و فى : گفت آن . مه : كف آن بحر
( 5 ) - نو : قلعهاى
( 6 ) - مه : پردهء دل
( 7 ) - نو : كه هر دو كون ازوست
( 8 ) - سل : دو كون از آن زلفين . مه : زان سر زلف
( 9 ) - مج : اين خورشيد
( 10 ) - سايهء پا در آستين
( 11 ) - مه : دست خويش اندر
( 12 ) - سل : اين بيت را ندارد
( 13 ) - مه : گام بر چرخ
( 14 ) - فى و مم و نو و مس : اين غزل را ندارد
( 15 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد .
فر و فى و مم و مس : دارد
( 16 ) - مم : بعالم هيچ