ندانم تا تو اى عطّار گنج عشق كى يا بى * كه از سوداى گنج ايدر برنج اندر فروماندم « 1 »
516
تا بر رخ تو نظر فكندم * بنياد وجود بر فكندم « 2 »
مرغى بودم بدست سلطان * از دست تو بال و پر فكندم
هر چيز كه داشتم تر و خشك * از اشك به آب درفكندم
دلسوخته بر بلا نهادم * جان شيفته بر « 3 » خطر فكندم
تا خاك در تو تاج كردم * بر خاك تو تاج در فكندم
تا ناوك غمزهء تو ديدم * از ناوك تو سپر فكندم
خود را چو قلم ز عشق خطّت * هر روز هزار سر فكندم
تا من سخن رخ تو گفتم * بس تاب كه در قمر فكندم
تا من صفت لب تو كردم * بس سوز كه در شكر فكندم
بىخوشهء زلفت آتشى صعب * در خرمن خشك و تر فكندم
از حلقهء آسمان قمر را * بىچهرهء تو بدر فكندم
همتاى تو در جهان نديدم * چندان كه همى نظر فكندم
با چهره و با سرشك عطّار * عمريست كه سيم و زر فكندم
517
تا عشق ترا بجان ربودم * بىدرد تو يك نفس نبودم « 4 »
از روز ازل هنوز مستم * وز شوق الست در سجودم
گفتى كه جمال خود نمايم * اين خود ز كمال تو شنودم
هامش
( 1 ) - فى و مم و مس : نيز اين غزل را دارد
( 2 ) - مج و سل و فر : اين غزل را ندارد . مه و مم : دارد
( 3 ) - مه : در خطر
( 4 ) - مج و سل و مه : اين غزل را ندارد