515
تو ميدانى كه در كار تو چون مضطر فروماندم * به خاك و خون فرورفتم ز خواب و خور فروماندم « 1 »
ز حيرانى عشق تو خلاصم كى بود هرگز * كه از عشقت بنو هر روز « 2 » حيرانتر فروماندم
عجايب نامهء عشقت بپايان چون برم آخر * كه اندر اولين حرفى به سردفتر فروماندم
چو دست من بيك بازى فروبستى چه بازم من * مكن داويم ده آخر كه در ششدر فروماندم
همهشب بىتو چون شمعى ميان آتش و آبم « 3 » * نگه كن در من مسكين كه بس مضطر فروماندم
چگونه چشمهء حيوان درين وادى « 4 » بدست آرم * كه اندر قعر تاريكى چو اسكندر فروماندم
از آن شد كشتيم غرقاب و من با پارهاى « 5 » تخته * كه در گرداب اين درياى موجآور فروماندم
چو از شوق گهر رفتم « 6 » بدين دريا « 7 » و گم گشتم * هم از خشكى هم از دريا هم از گوهر فروماندم
ز بس كاندر خم چوكان محنت گوى گشتم من * چو گويى اندرين ميدان ز پاى و سر فروماندم
هامش
( 1 ) - سل و فر و مه : اين غزل را ندارد
( 2 ) - فى : كه در عشق بدم حيران و حيرانتر
( 3 ) - مس : آتش و اشكم . مم : آتشين اشكم
( 4 ) - فى و مس : بدست آرم درين وادى
( 5 ) - فى و مس : بر پاره
( 6 ) - مج : از شوقت فرورفتم
( 7 ) - فى و مس : درين وادى و گم گشتم