چون همه از گمشدگى آمدند * گمشدگى جستم از آن گم شدم
بار امانت چو گران بود و صعب * من سبك از بار گران گم شدم
گم شدم و گم شدم و گم شدم * خود چه شناسم كه چه سان گم شدم
سايهء يكذرّه چه سان گم شود * در بر خورشيد چنان گم شدم
بحر شغبناك چو گشت آشكار * بر صفت قطره نهان گم شدم
قطره بُدم بحر به من بار خورد * تا خبرم بُد به ميان « 1 » گم شدم
شد همگى هستى عطّار نيست * تا ز ميان همگان گم شدم
510
اى عشق بىنشان ز تو من بىنشان شدم * خون دلم بخوردى و در خورد « 2 » جان شدم
چون كِرم پيله عشق تنيدم به خويش « 3 » بر * چون پرده راست گشت من اندر ميان شدم
ديگر كه داندم چو من از خود برآمدم * ديگر كه بيندم چو « 4 » من از خود نهان شدم
چون در دل آمد « 5 » آنچه « 6 » زبان لال گشت « 7 » از آن * در خامشى و صبر چنين بىزبان « 8 » شدم
مرده چگونه بر سر دريا فتد ز قعر « 9 » * من در ميان آتش عشقت چنان شدم
مرغى بُدم ز عالم غيبى « 10 » برآمده « 11 » * عمرى بسر بگشتم و با « 12 » آشيان شدم
هامش
( 1 ) - مس : تا ز ميان همگان
( 2 ) - سل و فر و مه : در خون جان . مس و فى : بخوردم و در خون
( 3 ) - مه : شنيدم به خويشتن . فى : به خويش در
( 4 ) - فر : كه من از
( 5 ) - مه :
در دل آيد
( 6 ) - سل : آنكه
( 7 ) - مه و فى : گشت لال از آن . فر : لال شد از آن
( 8 ) - مج و سل : بىنشان
( 9 ) - فى : بقهر
( 10 ) - فر : عالم علوى درآمده
( 11 ) - مج و مس : درآمدم
( 12 ) - مج : بگشتم را آشيان . سل : بگشتم و باز آشيان